مرتضى راوندى

365

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

سنايى در اشعار خود ، همواره به مدح و ثناى علم و عقل پرداخته و بهترين راهنما و راه‌گشاى آدميان را عقل و دانش مىداند : . . . بيش مشنو ز نيك و بد گفتار * آنچه بشنيدهء به كار درار دانشَت هست كار بَستنِ تو * خنجرت هست صف شكستن تو علم با كار سودمند بُوَد * علم بىكار پاىبند بود عقل در راه حق ، دليل تو بس * عقل هر جايگَه خليل تو بس عقل ، خود كارهاى بد نكند * هرچه آن ناپسند ، آن نكند عقل بر هيچ دل رستم نكند * به طمع ، قصد مدح و ذم نكند سنايى ميگسارى را دشمن عقل و منطق آدمى مىشمارد و براى اثبات اين حقيقت اين قطعهء لطيف را مىگويد : نكند دانا مستى ، نخورد عاقل مى * در ره پستى هرگز نَنَهد دانا پى چه خورى چيزى كز خوردن آن چيز ترا * نى چنان سرو نمايد به مَثَل سرو چو نى گر كنى بخشش گويند كِه مىكرد نه او * گر كُنى عَربده گويند كه او كرد نه مى سنايى با آثار و افكار شاعران خراسان ، چون منوچهرى ، فرخى و مسعود سعد آشنا بوده و در بعضى از قصايد خود از سبك آنان پيروى كرده است ، چنان كه در اين قصيده از سبك فرخى پيروى كرده است : مكن در جسم و جان منزل ، كه اين دونست و آن و الا * قدم زين هردو بيرون نه ، نه‌اينجا باش و نه آنجا . . . نخواهم لاجرم نعمت نه در دنيا ، نه در جَنّت « 1 » * همى گويم به هر ساعت چه در سرا چه در ضرّا « 2 » كه يا رب مر سنايى را سنايى ده تو در حكمت * چنان كز وى به رَشك آيد روان بو على سينا مگر دانم در اين عالم ز بيش آرى و كم‌عقلى * چو راى عاشقان گردان چو طبع بىدلان شيدا سنايى پس از آنكه در صف عرفا جاى گرفت ، آزادگى و خدمتگزارى به خلق را پيشه خود نمود : منم بندهء عشق تا زنده باشم * اگرچه ز مادر من آزاد زادم ز نيك و بَدِ اين و آن فارِغَم من * برين نعمت ايزد زيادت كنادم نه آويزم از كس نه بگريزم از كس * نه گيرنده بازم نه بىمهر خادم . . . مرا بر تن خويش حُكميست نافذ * من استاد فرمانبر آن نفاذم

--> ( 1 ) . بهشت ( 2 ) . خوشى و ناخوشى